کاش می شد غصه را زنجیر کرد
ذره های عشق را تکثیر کرد
کاش می شد زخم را مرحم شویم
یار و غمخوار و انیس هم شویم
کاش می شد بر خلاف سرنوشت
قسمت و تقدیر را از سر نوشت
کاش می شد چشم و دل را باز کرد
نغمه ها ی دوستی را ساز کرد
کاش می شد عشق را آغاز کرد
بی خیال از هر غمی پرواز کرد

اتل متل یه بابا
اتل متل یه مادر
اتل متل بچهها
آخه غیر اون دوتا
مامان بابا رو میخواد
به غیر بعضی وقتا
وقتی که از درد سر
اون بابای مهربون
همون وقتی که هرچی
همون وقتی که هرچی
غیر خدا و مادر
اون وقتی که باباجون
دویدم و دویدم
بند دلم پاره شد
بابام میون کوچه
مامان هوار میزد
مامان با شیون و داد
قسم میداد بابارو
تو رو خدا مرتضی
بچه داره میبینه
بابا رو کردن دوره
بابا یه هو دوید و
هی تند و تند سرش رو
قسم میداد حاجی رو
نعرههای بابا جون
الو الو کربلا
مامان دوید و از پشت
بابا با گریه میگفت
بعد مامانو هلش داد
گفت که مواظب باشین
الو الو کربلا
کمک میخوایم
حاجی جون
تو سینه و سرش زد
رو به تماشاچیا
بعضی تماشا کردن
اونایی که از بابام
سوی بابا دویدم
از درد غربت اون
درد غربت بابا
شرافت و خون دل
ای اونایی که امروز
برای خندههاتون
امروزشو نبینین
یهروز به هم میرسیم
موج بابام کلید
درو کنه هر کسی
یه روزپشیمون میشین
گریههای مادرم
بالا رفتیم ماسته
مرگ و معاد و عقبی



خدامیداند،ولی......................................
آن روزکه اخرین زنگ دنیا می خورددیگرنه می شود
تقلب کردونه می شودسرکسی را کلاه گذاشت.
آن روزتازه می فهمیم دنیا با همه ی بزرگیش از جلسه
امتحان هم کوچکتراست.
ان روز می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود
سوالی که بیش ازیک بار نمیتوان به آن پاسخ داد.
خدا کند،آنروز که آخرین زنگ دنیا می خورد
روی تخته سیاه قیامت اسم ماراجزئ خوبها بنویسند
خدا کند،هواسمان بوده باشد وزنگهای تفریح
آنقدردرحیاط نمانده باشیم که حیات یادمان رفته باشد.
خداکند که دفترزندگیمان را جلد کرده باشیم
وبدانیم دنیا چرک نویسی بیش نیست.

آخرای فصل پاییز یه درخت پیرو تنها
تنها برگی روی شاخش مونده بود میون برگه
یه شبی درخت به برگ گفت: کاش بمونی درکنارم
اخه من میون برگها فقط تنها تورو دارم.
وقتی برگ درختو میدید
داره ازغصه میمیره!
با خدا رازو نیاز کرد
اونو ازدرخت نگیره.
بادلی خردوشکسته گفت: نزارازاون جدا شم
ای خدا کاری بکن که تا بهارهمین جا باشم.
برگ تو خلوت شبونه ازدلش با خدا میگفت.
غافل ازاینکه یه گوشه
باد
همه حرفاشو میشنفت.
باداومدبا خنده ای گفت: اخه این حرفا کدومه
با هجوم من روشاخه عمرهردوتون تمومه
یه دفعه باد خیلی خشمگین با یه قدرتی فراوون
سیلی زد به برگ و شاخه تا بگیره ازدرخت جون
ولی برگ مثل یه کوهی به درخت چسبیدوچسبید
تا که باد رفت پیش بارون بارو نم قصه رو فهمید.
بارون گفت بارعدوبرقم میسوزونمش تا ریشه
تا که آثاری نمونه دیگه از درختو بیشه
ولی بارونم مثل باد توی این بازی شکست خورد.
به جایی رسید که بارون ارزو میکرد که میمیرد.
برگ نیوفتادونیوفتاد اخه این خواست خدا بود.
هرکی زندگیشو باخته دلش ازخدا جدا بود.
هرکی زندگیشو باخته دلش ازخدا جدا بود.
هرکی زندگیشو باخته دلش ازخدا جدا بود.



